| | |
چون بر او درآمدند پس سلام گفتند گفتسلام مردمى ناشناسيد (۲۵) | | إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ قَوْمٌ مُّنكَرُونَ ﴿۲۵﴾ |
پس آهسته به سوى زنش رفت و گوسالهاى فربه [و بريان] آورد (۲۶) | | فَرَاغَ إِلَى أَهْلِهِ فَجَاء بِعِجْلٍ سَمِينٍ ﴿۲۶﴾ |
آن را به نزديكشان برد [و] گفت مگر نمىخوريد (۲۷) | | فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قَالَ أَلَا تَأْكُلُونَ ﴿۲۷﴾ |
و [در دلش] از آنان احساس ترسى كرد گفتند مترس و او را به پسرى دانا مژده دادند (۲۸) | | فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لَا تَخَفْ وَبَشَّرُوهُ بِغُلَامٍ عَلِيمٍ ﴿۲۸﴾ |
و زنش با فريادى [از شگفتى] سر رسيد و بر چهره خود زد و گفت زنى پير نازا [چگونه بزايد] (۲۹) | | فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَهَا وَقَالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ ﴿۲۹﴾ |
گفتند پروردگارت چنين فرموده است او خود حكيم داناست (۳۰) | | قَالُوا كَذَلِكَ قَالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ ﴿۳۰﴾ |
[ابراهيم] گفت اى فرستادگان ماموريتشما چيست (۳۱) | | قَالَ فَمَا خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ ﴿۳۱﴾ |
گفتند ما به سوى مردمى پليدكار فرستاده شدهايم (۳۲) | | قَالُوا إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمٍ مُّجْرِمِينَ ﴿۳۲﴾ |
تا سنگهايى از گل رس بر [سر] آنان فرو فرستيم (۳۳) | | لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِّن طِينٍ ﴿۳۳﴾ |
[كه] نزد پروردگارت براى مسرفان نشانگذارى شده است (۳۴) | | مُسَوَّمَةً عِندَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ ﴿۳۴﴾ |